تبليغاتX
یادداشت های مرد دو زنه - قسمت پنجم

 

...مهسا با گریه در اتاق خواب تاریک پرسید: « این کتی کیه؟»  

قلبم انگار یک لحظه از حرکت ایستاد. نیم خیز شدم: «منظورت چیه؟»

آباژور را روشن کردم.

«خاموشش کن.»

صورتش خیس از اشک بود. چراغ را دوباره خاموش کردم. خدایا کمکم کن. چی باید می گفتم. با صدای لرزان باز پرسید: «کتی کیه؟»

خدای من، مگر عشق قرار نیست که انسان ها را به سعادت و آرامش برساند؟ مگر عشق قرار نیست ما را رشد دهد و شکوفای مان کند و دلهره ها و ترس ها و اضطراب ها را از ما بگیرد و دریچه های تازه ای به روی مان بگشاید روبه دنیایی تازه؟ پس چرا من اکنون آرامش ندارم؟ چرا می ترسم؟ چرا مضطربم؟ و چرا حرفی برای گفتن ندارم به مهسای عزیزم که این طور بالش اش غرق در اشک شده است. دست بردم که گونه های خیسش را پاک کنم. زن ها در این جور وقت ها منتظر یک تلنگرند برای انفجار، دستم را پس زد، فریاد کشید: «به من دست نزن.» نیم خیز سرجایش نشست. «می گم این زنیکه کیه؟»

- آروم باش عزیزم بچه بیدار می شه.

- به جهنم که بیدار می شه. کتی کیه؟

نه، دروغ نباید بگویم. دروغ ترفند رذیلان است، شجاع باید باشم. هراسی نخواهم داشت.خدایا کمکم کن. یاری ام کن تا حقیقت را بگویم. یاری ام ده تا از آن چه حق من است و دلخواه من است و داشتن اش را تو از من دریغ نکرده ای دفاع کنم. و خدایا یاری اش بده تا حقیقت را پذیرا باشد و یاری اش ده تا  دست از خودخواهی ها و افکار پوسیده ی تلقینی قدیمی بردارد و به آزادی ها و حقوق من احترام بگذارد و آن ها را به رسمیت بشناسد. خدایا! من خلافی مرتکب نشده ام و هیچ احساس گناه ندارم. من در نزد تو روسفیدم، پس شجاع خواهم بود و حقیقت را خواهم گفت بی هراسی بی خدشه ای، تو یاری ام ده تا راستگو باشم.

بنابر این گفتم:«کتی کیه؟ این مزخرفات چیه می گی؟»

- مزخرفه؟ کثافت! مزخرفه؟ تئاتر رفتن تون مزخرفه؟ هرشب هرشب جام جم رفتن تون هم مزخرفه؟ بردیش قائم براش کفش خریدی مزخرفه؟ کثافت... عوضی... آشغال...

 مرا به باد مشت گرفته بود، فریاد می زد و مثل ابر بهار می گریست. به راستی دلم برایش به درد آمده بود. چرا زن ها اینقدر خودخواه و انحصار طلبند؟ می خواهند تو متعلق به آن ها باشی، جزو اموال و مایملک شان باشی تا ابد. تا ابد. در آغوشش گرفتم.

« این حرفا چیه عزیزم؟ کی این چیزارو به ت گفته؟»

- چه فرقی می کنه؟ میم! میم! چرا با من این کارو کردی؟ چرا؟

- چی کار کردم مگه؟ چرا این جوری می کنی؟

- پس بگو دروغه.

- معلومه که دروغه. کدوم {...} این چیزارو به تو گفته؟

فریاد زد. همسایه ها همه بیدار شدند.

« خودش، خودش، خودش گفته!»

وقتی کسی خودش همه چیز را به رقیبش بگوید آیا باز جای اما و اگری می ماند؟

(خواننده ی عزیز، آیا اکنون احساس می کنی که از من متنفری؟)

سخت ترین دقایق زندگی ام بود و عجیب بود که با وجود آن همه ادله ی محکم و محکمه پسندی که برای کارم داشتم، زبانم به حرف زدن و دفاع کردن نمی چرخید. مهسا سکوتم را که دید حالش چنان بد شد که مجبور شدم شبانه ببرمش بیمارستان و از پزشکان بخواهم علاوه بر سرم چند آرام بخش قوی هم به ش بزنند. نزدیک صبح بچه را بردم گذاشتم خانه ی مادرم و خودم ویلان و سرگردان برگشتم بیمارستان. مهسا هنوز خواب بود. دکترش گفت فشار عصبی ی زیادی به ش وارد شده و ممکن است تا بعد از ظهر بیدار نشود. به دکترها اطمینان دادم که برای آرامش یافتن همسر عزیزم هرچندتا آرام بخش دیگر که لازم است به او تزریق کنند.

آن شب لعنتی بالاخره به پایان رسیده بود و من هنوز گیج و حیرت زده و ناباور در فکر فرو رفته بودم که مگر کجای کار را اشتباه کرده بودم؟ من که می خواستم کم کم همه چیز را علنی کنم آیا مستوجب چنین عذابی بودم؟ و کتی، کتی ی دوست داشتنی و عزیز من چرا یک چنین کاری کرده بود؟ چرا؟ اصلاً چه شده بود که آن ها همدیگر را دیده بودند؟ و چه شده بود که کتی تصمیم گرفته بود زیر قولش بزند و همه چیز را برای مهسا فاش کند؟ چه کسی چنین دامی برای من گسترده بود؟ این توطئه کهر کی بود؟ تصمیم گرفتم برای فهمیدن همه ی ماجرا سراغ کتی بروم. بنابر این شماره ی موبایلم را دادم به پرستارها که اگر مهسا بیدار شد فوراً خبرم کنند، و با سرعت به سمت آپارتمان کوچک اما زیبایی که با کتی داشتیم راندن.

زن ها چگونه می توانند این چنین پنهان کار و سیاس باشند؟ چه طور ممکن است؟ خدای من! مهسا می گفت چند روز پیش با کتی در اِل کافه قرار داشته اند و همه چیز را برای هم ریخته اند روی دایره. چطور ممکن است؟ من که اگر چیزی را بدانم محال است بتوانم آن را بیش از یک دقیقه در سینه نگه دارم، آن وقت این دو، این دو زن چگونه توانسته اند نقشه ی این توطئه ی شوم را برای چند روز نزد خود نگه دارند و هیچ از آن بروز ندهند و حتا در لحظات حساس و شکننده ی  وظایف زناشویی نیز لب فروبندند و نقش آدم های دیگری را بازی کنند؟ کاش از این کابوس شوم بیدار می شدم.

آسانسور داشت با سرعت طبقات را بالا می رفت،... 8-7-6-5-4، این جاست، همین جاست طبقه ای که قرار بود رازگاه ما باشد برای راز و نیاز تنهایی. کلید انداختم و وارد آپارتمان شماره ی 82 شدم. حتماً کتی خوابیده است. شاید باید منتظر می ماندم تا بیدار شود. ساعت تازه 8 صبح بود و کتی تا 11-10 بیدار نمی شد. فکر کردم بعد از دوشب بی خوابی من هم بروم روی تخت کنار کتی یکی دو ساعتی بخوابم و بعد که هر دو بیدار شدیم باش صحبت کنم. تُک پا تُک پاوارد اتاق

خواب شدم اما حیرت زده دیدم که هیچ کس آن جا نیست. روی تخت نامه ای قرار گرفته بود که کتی برایم نوشته بود و گذاشته بود دم دست تا ببینم. ( این نامه تایپ شده بود و چون من بعداً فایل آن را در کامپیوتر کتی پیدا کردم و ریختم روی فلش مموریم، برایم راحت تر است که بی هیچ توضیحی عین همان نامه را همین جا برای تو خواننده ی احساساتی و عجول و البته( با عرض شرمندگی) غیر منطقی، کپی-پیست کنم. اما مشروح نامه ی کتی به من به تاریخ 10 اردی بهشت 1385 هجری خورشیدی:

«عزیز دلم! میدونم که با توپ پر اومدی و از این که می بینی من نیستم حسابی عصبانی هستی. اما قربون اون اخمت برم، بذار همین اول کاری به ت بگم که تو همیشه مثل روز اول برای من عزیزی و ذره ای از عشقم به تو کم نشده که هیچ حتا حالا که می بینم به من پناه آوردی بیش تر هم شده. البته از دستت به قدر کافی عصبانی هستم که به وقتش دهنت رو بابتش سرویس می کنم، که این فعلاً موضوع بحث ما نیست.

هانی جان، منو ببخش که زیر قولم زدم و رفتم با مهسا جونت حرف زدم. من باید می فهمیدم چرا این زنیکه داره از نجابت تو سوء استفاده می کنه و طلاقش رو نمی گیره بره گورشو گم کنه. من باید می فهمیدم که چرا با وجود این که مدت هاست بینتون هیچی نیست و تو شب ها روی کاناپه می خوابی او هنوز اصرار به ادامه ی این زندگی داره. عسلم! من باید همه ی این چیزا و خیلی از چیزای دیگه ای رو که تو از روی نجابت یا به خاطر بچه ت روت نمی شد که به اون زنیکه بگی، به ش بگم. من دوست داشتم  و دارم که رفیق روزهای خوشی و سختی ی تو باشم. به همین دلیل تصمیم گرفتم که اونو ببینم. پیدا کردنش سخت نبود. کوچولوی من! تو با همه ی هوش و مو از ماست کشیدنت هیچ وقت نفهمیدی که ما هردومون باشگاه فرمانیه می ریم و یک درصد ممکنه که همدیگه رو ببینیم و بشناسیم{خاک بر سر من! – توضیح از نگارنده است} این البته زیاد مهم نیست زیبای من. مهم اینه که من بعد از مدت ها این ور و اون ور کردن و دست دست کردن و تردید و دو دلی ، بعد از مشورت با حاج ابراهیم شیبان منش محضردار مورد اعتمادت، با مهسا جان جانت طرح دوستی ریختم اونم فقط برای این که از تو بیش تر بدونم و در مواقع لزوم غیر مستقیم کمکش کنم که از زندگی ما دور بشه و طلاقش رو بگیره و بره و مارو با رویاهای دور و درازمون، با خوشبختی مون تنها بذاره. ما با هم دوست شدیم و چه دختر نایسی هم هست. البته خیالت تخت باشه که به شدت ازش متنفرم. ما با هم دوست شدیم و هرچه بیش تر می گذشت به هم بیش تر نزدیک می شدیم و او چیزایی از تو و زندگی عاشقانه ش با تو می گفت که با حرفایی که تو می زدی کاملاً در تضاد و در تناقض بود و این منو بیش تر تحریک می کرد که سر از واقعیت در بیارم. تو می دونی عشق من که هیچ چیز توی این دنیا بیش تر از بی عدالتی و تبعیض و ریا منو آزار نمی ده. روح من آروم نمی گرفت تا زمانی که نمی فهمیدم کی این وسط داره به اون یکی دروغ می گه من باید می فهمیدم. به خاطر همین یه روز مهسا جان جانت را دعوت کردم به ال کافه، و اتفاقاً خودت هم آوردی رسوندیش. تو اون پائین داشتی مغازه ی زارا رو دید می زدی و من زنتو. اون روز دلمو زدم به دریا و همه چیزو براش گفتم. البته نه همه چیز همه چیز، چون در این صورت زندگی خودمم خراب می شد. من فقط به او گفتم که دوست دختر تو هستم و این اونه که اومده و عشق منو از چنگم در آورده و زرتی براش توله پس انداخته تا جایگاه خودشو مستحکم کنه. به او گفتم که دو سالی بیرون از ایران بودم و حالا برگشتم و عشقمو لازم دارم. همینا رو به ش گفتم. بیش تر از این غرورم جریحه دار می شد. تو که انتظار نداشتی من به اون زنیکه بگم که زن زیادی منم و منم که خام حرفای شوهر اون شدم و همه چیزمو دو دستی تقدیم اون کردم و حالام می خوام جای اونو بگیرم؟ اگه می گفتم همه چیزو از دست می دادم. از جمله تو رو. اما من این جنگو برای به دست آوردن تو شروع کردم. برای این که مال من باشی تا ابد. و تا آخرش هم این جنگو ادامه می دم. مطمئن باش عزیز دلم. من تو رو با همه ی دروغایی که به م گفتی، با همه ی دو رو بودنات دوست دارم. اصلاً به نظرم مرد باید یه کمی شیطون باشه و {...}گی  توی خونش باشه. پس بابت دروغایی که به مون گفتی هیچ نگران نباش. من هنوز دوستت دارم و بابت اون دروغا تصمیم ندارم که ولت کنم برم. دوستت دارم.

آها، ای وای داشت یادم می رفت.حتماً می پرسی من کجام الان. درسته؟ خب من الان اومده م کیش و توی آپارتمان خودمون هستم. تلفنارم جواب نمی دم. تو هم اگه منو می خوای باید مهسا جونتو فراموش کنی و همین الان بری فرودگاه و با بلیطی که برات خریدم و توی پاکته پرواز کنی بیای پیش من. برای همیشه.»

شما فکر می کنید من چه کردم؟ خب این را در قسمت بعدی یادداشت هایم برای تان خواهم گفت. توی خواننده اگر از آن دسته آدم هایی هستی که از روز اول از من متنفر بوده ای قطعاً در این شماره بابت بلاهایی که برسرم آمد حسابی کیفور شده ای. اما به وفاداران و طرفداران و پیروان خودم این مژده را بدهم که در قسمت بعدی اتفاقات غیر منتظره ای خواهد افتاد که شما را به وجد خواهد آورد. بالاخره هر سکه دو رو دارد. نه؟

 

...این داستان ادامه دارد

نوشته شده توسط میم.مشتاق در پنجشنبه هفتم دی 1385 |