به نظرم عشق به درد لای جرز می خورد. می توانی عاشق اش نباشی اما بمیری براش. این جوری کم کم خودش را جا می کند توی قلبت. این جوری تا دارد می خزد توی زندگیت، هم زمان یک چیزهائی را هم می سازد و تو می آید. این حس شگفت، مثل عشق نیست که می زند همه چیز را داغان می کند تا خودش را جا بدهد و بعد هم ول کند برود پی ی کارش و تو بمانی و یک ویرانه.
عشق این جوری ست که کنار طرف که می خوابی می خواهی نفت بریزی روی خودتان دوتا و کبریت بکشی. اما این حس زیبای دوست داشتن طور دیگری ست. دوست داری بگیریش توی بغلت، نگاهش کنی و ذره ذره بچشیش. مزه مزه اش کنی و بگذاری توی جانت نفوذ کند. مثل گیلاس شرابی که چپه می شود روی فرش و تو فقط نگاه می کنی تا کم کم کم کم تمام قالی را سرخ کند.
نقل از وبلاگ مورد علاقه ام حقایق درباره ی نازلی دختر آیدین
پی نوشت: متاسفم دوستان بابت اتفاقاتی که در کامنت های پست قبلی افتاد. من از ابتدا مبنا را بر این گذاشتم که همان طور که خودم آزادانه می نویسم خوانندگانم نیز آزادانه نظر بدهند. اما به هر حال همان طور که در جامعه افراد بیمار وجود دارند پای شان به این فضای مجازی هم باز شده و انواع بیماری های خود کم بینی و حقارت و محرومیت جنسی شان را در قالب واژه ها منعکس می کنند. روانشناسی می گوید این قبیل افراد با بیان کردن واژه های رکیک و توهین های جنسی به نوعی خود ارضائی جنسی دست می یابند و تکرار مکرر آن نیز به همین دلیل است. به هر حال من از همه ی شما عذر می خواهم و تقاضا دارم همان گونه که در خیابان با افراد بیمار رفتار می کنید این جا هم با آن ها مدارا کنید. همچنین خوشحالم که این وبلاگ با وجود این که دیر به دیر به آن سر می زنم همچنان خوانندگان خودش را که تعدادشان روز به روز هم بیش تر می شود حفظ کرده است.