« آن چه عالم را به تحرک وا می دارد عشق های کامروا نیستند،بلکه شیدایی های بد فرجام و بی سرانجامند. »
« رابطه ی جنسی دلخوشیه آدمیه که عشق را پیدا نکرده.»
گارسیا مارکز. خاطره ی دلبرکان غمگین من.
دکمه ها هم توی برف گم می شوند. مشکل آدم هائی مثل من این است که به جای این که به خودشان شک کنند به عشق شک می کنند. و این همان چیزی است که باعث می شود آدم هر روز از روز پیش تنها تر شود.
امشب یک دکمه از یک لباس زنانه توی دستم جا مانده. مهمانی بودم. صاحبش جار زد که دکمه ای گم شده... پس اش ندادم. حالا آن دکمه پیش من است. همه خیال می کردند که کار تمام است. اما تمام نشد. نه من می خواستم تمام کنم و نه طرف از من خوشش می آمد که بیاید تمامش کند. نگه ش داشته ام. می دانم که اتفاقی خواهد افتاد وگرنه یک آفتابه آب توی فاضلاب خرجش است. منتظر نیستم. هنوز گیج و منگ نشسته ام.
پی نوشت: رفقا کنجکاوی نکنید درباره ی مهسا و کتی ( یا کتی و مهسا. چه فرقی می کند؟) مهم این است که همه چیز خیلی وقت است که تمام شده. من می خواهم زندگی کنم.
فکر می کنید داستان من و دکمه ی توی دستم به کجا می رسد؟ - واقعاْ نمی دانم.
باید زندگی کرد. باید زندگی کرد. باید زندگی کرد. باید زندگی کرد.