تبليغاتX
یادداشت های مرد دو زنه
 
 

از صبح دارم راه می رم. بارون قشنگیه فقط یه چیزی کم داره، یه چیز کوچولو و طلائی رنگ. یه چیزی که بشه بمیری براش.

نوشته شده توسط میم.مشتاق در جمعه شانزدهم آذر 1386 |
 
خب تمام شد. همه چیز تمام شد. دیگر نه مرد دو زنه ای در کار است و نه مهسائی و نه کتی. و این بار دیگر چه فرقی می کند وقتی که همه چیز به آخر رسیده؟

ببخشید دوستان عزیز و ممنونم از وفاداری تان. از حضورتان، ممنون اما من دیگر آن آدم قبلی نیستم. من همینم... همین مرد جدید تنها... اگر همین طوری که هستم می پذیریدم که بسم الله، بیائید از نو همه چیز را بسازیم... اول از اسم این جا شروع می کنیم، چه طور است؟

نوشته شده توسط میم.مشتاق در چهارشنبه هفتم آذر 1386 |