نامه به دست حیران مانده بودم که چه باید کرد. من از تو شکست نخواهم خورد هرگز زندگی. تلفن کردم به منشی ام و گفتم با آژانس هواپیمایی مان که باش کار می کردیم تماس بگیرد و به خانم محمدی بگوید هرطور شده برای همان شب دو بلیت رفت و برگشت به کیش برای مان کنار بگذارد. بعد کامپیوتر توی اتاق خواب را روشن کردم و ایمیل زدم برای کتی که همه چیز همان طور که تو خواسته ای خواهد شد عشق من. نوشتم من دارم می آیم. ایمیل را فرستادم. دی سی شدم و موزیک گذاشتم و برای خودم از توی یخچال آب جو یی ریختم توی یک لیوان دسته دار بزرگ و دراز کشیدم روی تخت و به سقف زل زدم. تخت بوی تن کتی را داشت وقتی که خواب بود و من نگاهش می کردم.
پیش از ظهر با تلفن خانم محمدی که گفت بلیت های مان اوکی شده است از قیلوله ی کوتاهم بیدار شدم. دست و صورتم را شستم و راه افتادم سمت بیمارستان. مهسا هم تازه بیدار شده بود. توی آسانسور بودم که زنگ زد. جوابش را ندادم اما چند ثانیه بعد با یک دسته گل مریم وارد اتاق اش شدم. موبایل را قطع کرد و رویش را از من گرفت. پرستار خوشگلی داشت فشارش را می گرفت. سلام کردم و یک راست رفتم سمت مهسا و در آغوش اش گرفتم. لب هایش را بوسیدم. خودش را عقب کشید. پرستار خندید. گفتم: خانوم پرستار من چطوری به این بگم که عاشقشم؟ که می میرم بدون اون؟ پرستار با پشت دست طره ی موی روی پیشانی اش را عقب زد و با لبخند ملیحی گفت: لازم نیست بگید. همین که جلو یه زن دیگه زنتونو می بوسید دلیل قانع کننده ایه! مهسا چپ چپ به دخترک نگاه کرد. گفت: می خوام برم خونه!
از بیمارستان مستقیم رفتیم رستوران نایب ساعی. مهسا البته موافق نبود. حتا یک کلمه هم بام حرف نزده بود. اما من بیدی نبودم که به چنان بادی بلرزم. توی رستوران به ش گفتم بچه را یکی دو روز بسپارد دست خاله اش و چمدانمان را سبک ببندد برای یک سفر کوتاه. گفتم باید با هم تنها باشیم مهسا. باید با هم حرف بزنیم عشق من.
شب رفتیم فرودگاه. از تاکسی که پیاده شدیم تا دم گیت که زن ها باید از مردها جدا شوند دستش را گرفته بودم. سرد بود. سرد. نگاهش کردم تا وارد گیت شد. از در گذشتم و چمدانم را گذاشتم روی نقاله که موبایل ام زنگ. کتی بود. شماره ی آپارتمانمان در کیش افتاده بود. از گیت رد شدم، پاسداری ایستاده بود تا تفتیش بدنی ام کند. موبایلم هنوز داشت زنگ می زد. دست هایم را بالا بردم...