به نظرم عشق به درد لای جرز می خورد. می توانی عاشق اش نباشی اما بمیری براش. این جوری کم کم خودش را جا می کند توی قلبت. این جوری تا دارد می خزد توی زندگیت، هم زمان یک چیزهائی را هم می سازد و تو می آید. این حس شگفت، مثل عشق نیست که می زند همه چیز را داغان می کند تا خودش را جا بدهد و بعد هم ول کند برود پی ی کارش و تو بمانی و یک ویرانه.
عشق این جوری ست که کنار طرف که می خوابی می خواهی نفت بریزی روی خودتان دوتا و کبریت بکشی. اما این حس زیبای دوست داشتن طور دیگری ست. دوست داری بگیریش توی بغلت، نگاهش کنی و ذره ذره بچشیش. مزه مزه اش کنی و بگذاری توی جانت نفوذ کند. مثل گیلاس شرابی که چپه می شود روی فرش و تو فقط نگاه می کنی تا کم کم کم کم تمام قالی را سرخ کند.
نقل از وبلاگ مورد علاقه ام حقایق درباره ی نازلی دختر آیدین
پی نوشت: متاسفم دوستان بابت اتفاقاتی که در کامنت های پست قبلی افتاد. من از ابتدا مبنا را بر این گذاشتم که همان طور که خودم آزادانه می نویسم خوانندگانم نیز آزادانه نظر بدهند. اما به هر حال همان طور که در جامعه افراد بیمار وجود دارند پای شان به این فضای مجازی هم باز شده و انواع بیماری های خود کم بینی و حقارت و محرومیت جنسی شان را در قالب واژه ها منعکس می کنند. روانشناسی می گوید این قبیل افراد با بیان کردن واژه های رکیک و توهین های جنسی به نوعی خود ارضائی جنسی دست می یابند و تکرار مکرر آن نیز به همین دلیل است. به هر حال من از همه ی شما عذر می خواهم و تقاضا دارم همان گونه که در خیابان با افراد بیمار رفتار می کنید این جا هم با آن ها مدارا کنید. همچنین خوشحالم که این وبلاگ با وجود این که دیر به دیر به آن سر می زنم همچنان خوانندگان خودش را که تعدادشان روز به روز هم بیش تر می شود حفظ کرده است.
- مشکلاتت با خانومت حل شد؟
- الان فعلاْ داریم می ریم یک سری کلاس های جمع درمانی که می گن خیلی موثره.
- خب تو اگه قبل از ازدواجت می رفتی کلاس جق درمانی موثر تر نبود به نظرت؟
« آن چه عالم را به تحرک وا می دارد عشق های کامروا نیستند،بلکه شیدایی های بد فرجام و بی سرانجامند. »
« رابطه ی جنسی دلخوشیه آدمیه که عشق را پیدا نکرده.»
گارسیا مارکز. خاطره ی دلبرکان غمگین من.
دکمه ها هم توی برف گم می شوند. مشکل آدم هائی مثل من این است که به جای این که به خودشان شک کنند به عشق شک می کنند. و این همان چیزی است که باعث می شود آدم هر روز از روز پیش تنها تر شود.
امشب یک دکمه از یک لباس زنانه توی دستم جا مانده. مهمانی بودم. صاحبش جار زد که دکمه ای گم شده... پس اش ندادم. حالا آن دکمه پیش من است. همه خیال می کردند که کار تمام است. اما تمام نشد. نه من می خواستم تمام کنم و نه طرف از من خوشش می آمد که بیاید تمامش کند. نگه ش داشته ام. می دانم که اتفاقی خواهد افتاد وگرنه یک آفتابه آب توی فاضلاب خرجش است. منتظر نیستم. هنوز گیج و منگ نشسته ام.
پی نوشت: رفقا کنجکاوی نکنید درباره ی مهسا و کتی ( یا کتی و مهسا. چه فرقی می کند؟) مهم این است که همه چیز خیلی وقت است که تمام شده. من می خواهم زندگی کنم.
فکر می کنید داستان من و دکمه ی توی دستم به کجا می رسد؟ - واقعاْ نمی دانم.
باید زندگی کرد. باید زندگی کرد. باید زندگی کرد. باید زندگی کرد.
از صبح دارم راه می رم. بارون قشنگیه فقط یه چیزی کم داره، یه چیز کوچولو و طلائی رنگ. یه چیزی که بشه بمیری براش.
ببخشید دوستان عزیز و ممنونم از وفاداری تان. از حضورتان، ممنون اما من دیگر آن آدم قبلی نیستم. من همینم... همین مرد جدید تنها... اگر همین طوری که هستم می پذیریدم که بسم الله، بیائید از نو همه چیز را بسازیم... اول از اسم این جا شروع می کنیم، چه طور است؟
سلام دوستان. واقعاْ امیدوارم که تاخیر چند ماهه ام را در به روز رسانی این وبلاگ به بزرگواری خودتان ببخشید. اما برای این کارم دلایل قانع کننده ای دارم که حتماْ باعث خواهد شد که بدقولی ام را فراموش کنید و حتا موقعیت تازه ام را به من تبریک بگوئید.
واقعیت این است که در آخرین روزهای سال گذشته و درواقع شب عید با پا درمیانی دوستی که همیشه مدیون اش هستم، من و همسرانم مهسا و کتی یا کتی و مهسا (چه فرقی می کند؟) با هم به سفری زیبا و دل انگیز و خاطره انگیز رفتیم تا حرف های مان را مثل آدم های متمدن با هم بزنیم و سنگ های مان را با هم وابکَنیم. حاصل این سفر همان طور که می توانید حدس بزنید اتفاقات خوش آیند و زیبائی بود که باعث شد هرسه نفرمان به درک تازه ای از زندگی برسیم. در این مدت چندبار عزم آن کردم که این خبر خوشحال کننده را به شما بدهم اما همواره به خودم نهیب زد که دست ن دار. راستش تصمیم گرفته بودم وبلاگ مرد دو زنه را فراموش کنم و اصلاْ دیلیتش کنم، اما هربار که به این جا سر زدم و اظهار لطف شما را دیدم، خشم تان را، مهربانی تان را دعوا کردن ها و قهر و آشتی کردن های تان را دیدم دلم نیامد که این جا را این مخاطبان جوان و پی گیر را از این دنیای مجازی حذف کنم. راستش را بخواهید دلم می خواست این ارتباط را حفظ کنم. تا این که بالاخره امروز تصمیم گرفتم این جا را پس از این وقفه ی طولانی دوباره راه بیندازم و از زندگی تازه ی ام با کتی و مهسا بگویم. حالا آن شرایط سخت و دشوار و تنهایی های طولانی را پشت سر گذاشته ام شاید بتوانم منطقی تر به همه چیز نگاه کنم. شاید.
می دانید، درست است که ما هر سه پس از آن سفر شگفت انگیز به درک تازه ای از خودمان رسیده ایم اما اکنون خطر بزرگ تری زندگی ما را تهدید می کند. واقع امر این است که مهسا و کتی تا پایان امسال را به من و به خودشان فرصت داده اند تا بتوانند با این زندگی ی عجیب و خارج از عرف سه نفره کنار بیایند و خوب آن را بررسی کنند و ببینند آیا آدم چنین رابطه ای هستند یا نه؟ پس از یک سال یا ما هر سه در کنار هم و در یک خانه زندگی خواهیم کرد یا این که هر دوشان مرا ترک خواهند کرد. فکرش را که می کنم پشتم می لرزد. اما به قول دوست بزرگواری که ذکرش در بالا رفت بهتر است جای فکر کردن به این چیزهای منفی همین یک سال را به شادی و خوش بختی (آن گونه که دوست می دارم) بگذرانم. این شاید بهترین مشوق باشد برای این که عشق های بزرگ زندگی من به گرفتم تصمیمی وجد آور ترغیب شوند. برایمان دعا کنید.
پس من (مرد دو زنه) دوباره به این جا بازگشته ام و در کنار شما خواهم بود در حالی که از همیشه خوشحال تر و راضی تر هستم. همسرانم را بیش از همیشه دوست دارم و بیش از همیشه به عشق آن ها به خودم اطمینان دارم. (از حق نباید گذشت که با وجود این که همه و همه مخالف ادامه ی این ارتباط سه نفره بوده اند تصمیم مهسای من و کتی ی من برای ادامه ی - ولو موقت - این رابطه تصمیمی شجاعانه و از آن بالاتر تصمیمی سخت عاشقانه بوده است. به همین دلیل است که حتا اگر آن ها در پایان این فرجه ی یک ساله تصمیم به ترک من بگیرند من باز دستشان را می بوسم به دلیل تصمیم امروزشان و اهمیت و احترامی که برای این رابطه قائلند.
از فرصت یک ساله دوماهش گذشته است و زمان به شتاب درحال گذر است، من اما به آینده خوشبینم. به موفقیتم در اداره و مدیریت این رابطه امیدوار هستم. از این پس می خواهم این جا درباره ی زندگی سه نفره مان بنویسم. می خواهم تلخی های گذشته را فراموش کنم و از امروز بنویسم. اما اگر درباره ی گذشته سئوالی داشتید بی منت پاسخ شما را خواهم داد.
باز هم از وفاداری تان و از پی گیری های تان سپاس گزارم.
نامه به دست حیران مانده بودم که چه باید کرد. من از تو شکست نخواهم خورد هرگز زندگی. تلفن کردم به منشی ام و گفتم با آژانس هواپیمایی مان که باش کار می کردیم تماس بگیرد و به خانم محمدی بگوید هرطور شده برای همان شب دو بلیت رفت و برگشت به کیش برای مان کنار بگذارد. بعد کامپیوتر توی اتاق خواب را روشن کردم و ایمیل زدم برای کتی که همه چیز همان طور که تو خواسته ای خواهد شد عشق من. نوشتم من دارم می آیم. ایمیل را فرستادم. دی سی شدم و موزیک گذاشتم و برای خودم از توی یخچال آب جو یی ریختم توی یک لیوان دسته دار بزرگ و دراز کشیدم روی تخت و به سقف زل زدم. تخت بوی تن کتی را داشت وقتی که خواب بود و من نگاهش می کردم.
پیش از ظهر با تلفن خانم محمدی که گفت بلیت های مان اوکی شده است از قیلوله ی کوتاهم بیدار شدم. دست و صورتم را شستم و راه افتادم سمت بیمارستان. مهسا هم تازه بیدار شده بود. توی آسانسور بودم که زنگ زد. جوابش را ندادم اما چند ثانیه بعد با یک دسته گل مریم وارد اتاق اش شدم. موبایل را قطع کرد و رویش را از من گرفت. پرستار خوشگلی داشت فشارش را می گرفت. سلام کردم و یک راست رفتم سمت مهسا و در آغوش اش گرفتم. لب هایش را بوسیدم. خودش را عقب کشید. پرستار خندید. گفتم: خانوم پرستار من چطوری به این بگم که عاشقشم؟ که می میرم بدون اون؟ پرستار با پشت دست طره ی موی روی پیشانی اش را عقب زد و با لبخند ملیحی گفت: لازم نیست بگید. همین که جلو یه زن دیگه زنتونو می بوسید دلیل قانع کننده ایه! مهسا چپ چپ به دخترک نگاه کرد. گفت: می خوام برم خونه!
از بیمارستان مستقیم رفتیم رستوران نایب ساعی. مهسا البته موافق نبود. حتا یک کلمه هم بام حرف نزده بود. اما من بیدی نبودم که به چنان بادی بلرزم. توی رستوران به ش گفتم بچه را یکی دو روز بسپارد دست خاله اش و چمدانمان را سبک ببندد برای یک سفر کوتاه. گفتم باید با هم تنها باشیم مهسا. باید با هم حرف بزنیم عشق من.
شب رفتیم فرودگاه. از تاکسی که پیاده شدیم تا دم گیت که زن ها باید از مردها جدا شوند دستش را گرفته بودم. سرد بود. سرد. نگاهش کردم تا وارد گیت شد. از در گذشتم و چمدانم را گذاشتم روی نقاله که موبایل ام زنگ. کتی بود. شماره ی آپارتمانمان در کیش افتاده بود. از گیت رد شدم، پاسداری ایستاده بود تا تفتیش بدنی ام کند. موبایلم هنوز داشت زنگ می زد. دست هایم را بالا بردم...
...مهسا با گریه در اتاق خواب تاریک پرسید: « این کتی کیه؟»
قلبم انگار یک لحظه از حرکت ایستاد. نیم خیز شدم: «منظورت چیه؟»
آباژور را روشن کردم.
«خاموشش کن.»
صورتش خیس از اشک بود. چراغ را دوباره خاموش کردم. خدایا کمکم کن. چی باید می گفتم. با صدای لرزان باز پرسید: «کتی کیه؟»
خدای من، مگر عشق قرار نیست که انسان ها را به سعادت و آرامش برساند؟ مگر عشق قرار نیست ما را رشد دهد و شکوفای مان کند و دلهره ها و ترس ها و اضطراب ها را از ما بگیرد و دریچه های تازه ای به روی مان بگشاید روبه دنیایی تازه؟ پس چرا من اکنون آرامش ندارم؟ چرا می ترسم؟ چرا مضطربم؟ و چرا حرفی برای گفتن ندارم به مهسای عزیزم که این طور بالش اش غرق در اشک شده است. دست بردم که گونه های خیسش را پاک کنم. زن ها در این جور وقت ها منتظر یک تلنگرند برای انفجار، دستم را پس زد، فریاد کشید: «به من دست نزن.» نیم خیز سرجایش نشست. «می گم این زنیکه کیه؟»
- آروم باش عزیزم بچه بیدار می شه.
- به جهنم که بیدار می شه. کتی کیه؟
نه، دروغ نباید بگویم. دروغ ترفند رذیلان است، شجاع باید باشم. هراسی نخواهم داشت.خدایا کمکم کن. یاری ام کن تا حقیقت را بگویم. یاری ام ده تا از آن چه حق من است و دلخواه من است و داشتن اش را تو از من دریغ نکرده ای دفاع کنم. و خدایا یاری اش بده تا حقیقت را پذیرا باشد و یاری اش ده تا دست از خودخواهی ها و افکار پوسیده ی تلقینی قدیمی بردارد و به آزادی ها و حقوق من احترام بگذارد و آن ها را به رسمیت بشناسد. خدایا! من خلافی مرتکب نشده ام و هیچ احساس گناه ندارم. من در نزد تو روسفیدم، پس شجاع خواهم بود و حقیقت را خواهم گفت بی هراسی بی خدشه ای، تو یاری ام ده تا راستگو باشم.
بنابر این گفتم:«کتی کیه؟ این مزخرفات چیه می گی؟»
- مزخرفه؟ کثافت! مزخرفه؟ تئاتر رفتن تون مزخرفه؟ هرشب هرشب جام جم رفتن تون هم مزخرفه؟ بردیش قائم براش کفش خریدی مزخرفه؟ کثافت... عوضی... آشغال...
مرا به باد مشت گرفته بود، فریاد می زد و مثل ابر بهار می گریست. به راستی دلم برایش به درد آمده بود. چرا زن ها اینقدر خودخواه و انحصار طلبند؟ می خواهند تو متعلق به آن ها باشی، جزو اموال و مایملک شان باشی تا ابد. تا ابد. در آغوشش گرفتم.
« این حرفا چیه عزیزم؟ کی این چیزارو به ت گفته؟»
- چه فرقی می کنه؟ میم! میم! چرا با من این کارو کردی؟ چرا؟
- چی کار کردم مگه؟ چرا این جوری می کنی؟
- پس بگو دروغه.
- معلومه که دروغه. کدوم {...} این چیزارو به تو گفته؟
فریاد زد. همسایه ها همه بیدار شدند.
« خودش، خودش، خودش گفته!»
وقتی کسی خودش همه چیز را به رقیبش بگوید آیا باز جای اما و اگری می ماند؟
(خواننده ی عزیز، آیا اکنون احساس می کنی که از من متنفری؟)
سخت ترین دقایق زندگی ام بود و عجیب بود که با وجود آن همه ادله ی محکم و محکمه پسندی که برای کارم داشتم، زبانم به حرف زدن و دفاع کردن نمی چرخید. مهسا سکوتم را که دید حالش چنان بد شد که مجبور شدم شبانه ببرمش بیمارستان و از پزشکان بخواهم علاوه بر سرم چند آرام بخش قوی هم به ش بزنند. نزدیک صبح بچه را بردم گذاشتم خانه ی مادرم و خودم ویلان و سرگردان برگشتم بیمارستان. مهسا هنوز خواب بود. دکترش گفت فشار عصبی ی زیادی به ش وارد شده و ممکن است تا بعد از ظهر بیدار نشود. به دکترها اطمینان دادم که برای آرامش یافتن همسر عزیزم هرچندتا آرام بخش دیگر که لازم است به او تزریق کنند.
آن شب لعنتی بالاخره به پایان رسیده بود و من هنوز گیج و حیرت زده و ناباور در فکر فرو رفته بودم که مگر کجای کار را اشتباه کرده بودم؟ من که می خواستم کم کم همه چیز را علنی کنم آیا مستوجب چنین عذابی بودم؟ و کتی، کتی ی دوست داشتنی و عزیز من چرا یک چنین کاری کرده بود؟ چرا؟ اصلاً چه شده بود که آن ها همدیگر را دیده بودند؟ و چه شده بود که کتی تصمیم گرفته بود زیر قولش بزند و همه چیز را برای مهسا فاش کند؟ چه کسی چنین دامی برای من گسترده بود؟ این توطئه کهر کی بود؟ تصمیم گرفتم برای فهمیدن همه ی ماجرا سراغ کتی بروم. بنابر این شماره ی موبایلم را دادم به پرستارها که اگر مهسا بیدار شد فوراً خبرم کنند، و با سرعت به سمت آپارتمان کوچک اما زیبایی که با کتی داشتیم راندن.
زن ها چگونه می توانند این چنین پنهان کار و سیاس باشند؟ چه طور ممکن است؟ خدای من! مهسا می گفت چند روز پیش با کتی در اِل کافه قرار داشته اند و همه چیز را برای هم ریخته اند روی دایره. چطور ممکن است؟ من که اگر چیزی را بدانم محال است بتوانم آن را بیش از یک دقیقه در سینه نگه دارم، آن وقت این دو، این دو زن چگونه توانسته اند نقشه ی این توطئه ی شوم را برای چند روز نزد خود نگه دارند و هیچ از آن بروز ندهند و حتا در لحظات حساس و شکننده ی وظایف زناشویی نیز لب فروبندند و نقش آدم های دیگری را بازی کنند؟ کاش از این کابوس شوم بیدار می شدم.
آسانسور داشت با سرعت طبقات را بالا می رفت،... 8-7-6-5-4، این جاست، همین جاست طبقه ای که قرار بود رازگاه ما باشد برای راز و نیاز تنهایی. کلید انداختم و وارد آپارتمان شماره ی 82 شدم. حتماً کتی خوابیده است. شاید باید منتظر می ماندم تا بیدار شود. ساعت تازه 8 صبح بود و کتی تا 11-10 بیدار نمی شد. فکر کردم بعد از دوشب بی خوابی من هم بروم روی تخت کنار کتی یکی دو ساعتی بخوابم و بعد که هر دو بیدار شدیم باش صحبت کنم. تُک پا تُک پاوارد اتاق
خواب شدم اما حیرت زده دیدم که هیچ کس آن جا نیست. روی تخت نامه ای قرار گرفته بود که کتی برایم نوشته بود و گذاشته بود دم دست تا ببینم. ( این نامه تایپ شده بود و چون من بعداً فایل آن را در کامپیوتر کتی پیدا کردم و ریختم روی فلش مموریم، برایم راحت تر است که بی هیچ توضیحی عین همان نامه را همین جا برای تو خواننده ی احساساتی و عجول و البته( با عرض شرمندگی) غیر منطقی، کپی-پیست کنم. اما مشروح نامه ی کتی به من به تاریخ 10 اردی بهشت 1385 هجری خورشیدی:
«عزیز دلم! میدونم که با توپ پر اومدی و از این که می بینی من نیستم حسابی عصبانی هستی. اما قربون اون اخمت برم، بذار همین اول کاری به ت بگم که تو همیشه مثل روز اول برای من عزیزی و ذره ای از عشقم به تو کم نشده که هیچ حتا حالا که می بینم به من پناه آوردی بیش تر هم شده. البته از دستت به قدر کافی عصبانی هستم که به وقتش دهنت رو بابتش سرویس می کنم، که این فعلاً موضوع بحث ما نیست.
هانی جان، منو ببخش که زیر قولم زدم و رفتم با مهسا جونت حرف زدم. من باید می فهمیدم چرا این زنیکه داره از نجابت تو سوء استفاده می کنه و طلاقش رو نمی گیره بره گورشو گم کنه. من باید می فهمیدم که چرا با وجود این که مدت هاست بینتون هیچی نیست و تو شب ها روی کاناپه می خوابی او هنوز اصرار به ادامه ی این زندگی داره. عسلم! من باید همه ی این چیزا و خیلی از چیزای دیگه ای رو که تو از روی نجابت یا به خاطر بچه ت روت نمی شد که به اون زنیکه بگی، به ش بگم. من دوست داشتم و دارم که رفیق روزهای خوشی و سختی ی تو باشم. به همین دلیل تصمیم گرفتم که اونو ببینم. پیدا کردنش سخت نبود. کوچولوی من! تو با همه ی هوش و مو از ماست کشیدنت هیچ وقت نفهمیدی که ما هردومون باشگاه فرمانیه می ریم و یک درصد ممکنه که همدیگه رو ببینیم و بشناسیم{خاک بر سر من! – توضیح از نگارنده است} این البته زیاد مهم نیست زیبای من. مهم اینه که من بعد از مدت ها این ور و اون ور کردن و دست دست کردن و تردید و دو دلی ، بعد از مشورت با حاج ابراهیم شیبان منش محضردار مورد اعتمادت، با مهسا جان جانت طرح دوستی ریختم اونم فقط برای این که از تو بیش تر بدونم و در مواقع لزوم غیر مستقیم کمکش کنم که از زندگی ما دور بشه و طلاقش رو بگیره و بره و مارو با رویاهای دور و درازمون، با خوشبختی مون تنها بذاره. ما با هم دوست شدیم و چه دختر نایسی هم هست. البته خیالت تخت باشه که به شدت ازش متنفرم. ما با هم دوست شدیم و هرچه بیش تر می گذشت به هم بیش تر نزدیک می شدیم و او چیزایی از تو و زندگی عاشقانه ش با تو می گفت که با حرفایی که تو می زدی کاملاً در تضاد و در تناقض بود و این منو بیش تر تحریک می کرد که سر از واقعیت در بیارم. تو می دونی عشق من که هیچ چیز توی این دنیا بیش تر از بی عدالتی و تبعیض و ریا منو آزار نمی ده. روح من آروم نمی گرفت تا زمانی که نمی فهمیدم کی این وسط داره به اون یکی دروغ می گه من باید می فهمیدم. به خاطر همین یه روز مهسا جان جانت را دعوت کردم به ال کافه، و اتفاقاً خودت هم آوردی رسوندیش. تو اون پائین داشتی مغازه ی زارا رو دید می زدی و من زنتو. اون روز دلمو زدم به دریا و همه چیزو براش گفتم. البته نه همه چیز همه چیز، چون در این صورت زندگی خودمم خراب می شد. من فقط به او گفتم که دوست دختر تو هستم و این اونه که اومده و عشق منو از چنگم در آورده و زرتی براش توله پس انداخته تا جایگاه خودشو مستحکم کنه. به او گفتم که دو سالی بیرون از ایران بودم و حالا برگشتم و عشقمو لازم دارم. همینا رو به ش گفتم. بیش تر از این غرورم جریحه دار می شد. تو که انتظار نداشتی من به اون زنیکه بگم که زن زیادی منم و منم که خام حرفای شوهر اون شدم و همه چیزمو دو دستی تقدیم اون کردم و حالام می خوام جای اونو بگیرم؟ اگه می گفتم همه چیزو از دست می دادم. از جمله تو رو. اما من این جنگو برای به دست آوردن تو شروع کردم. برای این که مال من باشی تا ابد. و تا آخرش هم این جنگو ادامه می دم. مطمئن باش عزیز دلم. من تو رو با همه ی دروغایی که به م گفتی، با همه ی دو رو بودنات دوست دارم. اصلاً به نظرم مرد باید یه کمی شیطون باشه و {...}گی توی خونش باشه. پس بابت دروغایی که به مون گفتی هیچ نگران نباش. من هنوز دوستت دارم و بابت اون دروغا تصمیم ندارم که ولت کنم برم. دوستت دارم.
آها، ای وای داشت یادم می رفت.حتماً می پرسی من کجام الان. درسته؟ خب من الان اومده م کیش و توی آپارتمان خودمون هستم. تلفنارم جواب نمی دم. تو هم اگه منو می خوای باید مهسا جونتو فراموش کنی و همین الان بری فرودگاه و با بلیطی که برات خریدم و توی پاکته پرواز کنی بیای پیش من. برای همیشه.»
شما فکر می کنید من چه کردم؟ خب این را در قسمت بعدی یادداشت هایم برای تان خواهم گفت. توی خواننده اگر از آن دسته آدم هایی هستی که از روز اول از من متنفر بوده ای قطعاً در این شماره بابت بلاهایی که برسرم آمد حسابی کیفور شده ای. اما به وفاداران و طرفداران و پیروان خودم این مژده را بدهم که در قسمت بعدی اتفاقات غیر منتظره ای خواهد افتاد که شما را به وجد خواهد آورد. بالاخره هر سکه دو رو دارد. نه؟
...این داستان ادامه دارد